تبليغاتX
نیمه خالی لیوان  


 

شکر ...  واسه همه تنهایی هایی که هنوز دارمشون و رفقایی که  ندارمشون!

 

 
جمعه چهاردهم تیر 1387 -    
 

·          و خدایی که در این نزدیکیست ، فقط کافیه چشمای کور ِت رو باز کنی!!

 

 
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 -    
 

من هنوز!!! برای زندگی ام افق ندارم.افق دیگر! از همان خطها که رویش زمین و آسمان به هم می رسند. از آنها که اگر پایت را بلند کنی یکهو از زمین به آسمان می رسی...!

  • برای همین است که من هیچ وقت دستهایم را بالای چشمهایم نگرفته ام و روی نوک پا بلند نشده ام برای دیدن آن دورها...آرزوها...
  • برای همین تـَــــر است که درجا می زنم – فعلا - !
  • برای همیـــ .... کمی افق ، لطفا! !
 
سه شنبه چهارم تیر 1387 -    
 

آخرین شب این بهار رو فراموش نخواهم کرد . این آخرین شبها حکایتی شده اند ، همه وامدار خاطراتی تلخ ... مثل آخرین شب پاییز آن سال.... و آخرین شب زمستانِ آن یکی سال

 

  • خدا... هر چی شکرت کنم کمه... به خاطر هر چی نداده ای...
 
جمعه سی و یکم خرداد 1387 -    
 

سالهایی که رفت ، سالهای تنهایی...

سالهایی که می آید ، سالهای تنهایی تر...

و عجیب برایم این دست و پا زدن هر روزه است ، برای آینده!!

 

·          از مهرماه می ترسم ... انگار خدا یک برنامه مدون چند ماهه نوشته برای دور شدن اونهایی که دوستشون دارم!

·          منو آماده نکن ... من آماده شدنی نیستم ، برای هیچ جهنمی... هیچ بهشتی! بعد این همه مدت اینو نمی دونی؟

 
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 -    
 

خدایا....

هنوز صدای ما زمینیها رو می شنوی...

ممنونم ... به اندازه همه بامدادهایی که این زمین تا به امروز به خودش دیده

با دعای اونهایی که خدا واقعا دوستشون داشت ، به هوش اومد

باز هم نیاز به دعا داره.... همه نیاز داریم....

 

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

 

دوشنبه بیستم خرداد 1387 -    
 

 

 

رفت تو کما................. دعا کنید فقط...

 

 

 

 
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 -    
 

 

ستایش گزارش می دهد:

 

ü        اینجا نوشته ها همه دل نوشت بوده اند ، در اوضاع کنونی و شاید همیشگی شاید پستی نباشد خیلی

ü        از آنجا شروع شد که خورد توی ذوقم... در حد نابینایی مطلق!

ü        چیزی به اسم "آدم" وجود خارجی ندارد ! او که رسما آدمترینمان ! بود حتی نتوانست جلوی شکمش را بگیرد که خلقی را تا ابد آواره نکند!.. اَه!

ü        دلم که...هه... اما ذهنم این روزها در رهن کامل ِ آن گردلهای خاکستری پروژه است ، تا زودتر دفاع کنم تا بتوانم راحت تر برای نصف ِ کمتر مانده ء زندگی ام تصمیم بگیرم که تازه آخرش سرنوشت ببردم آنجا که دوست دارد!!!! پارادکسی شده این حیاط! ما....

 
جمعه هفدهم خرداد 1387 -    
 

مثل همه ما تا همین چند وقت پیش توی یکی از این همین کوچه ها ، دیوار می نوشت.

حالا من... اینجا...  ازت می خوام واسه سلامتیش دعا کنی...

 

·          شاید خدای تو- کمی- از مال ِ من مهربانتر باشد...

 
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 -    
 

زندگی ام فعلا سفیدِ مایل به صورتی ، با ته مایه هایی از ارغوانی ِ سیر است که گوشه هایش سبز ِ چمنی ِ روشنی به چشم می خورد و خب... همه اینها روی ِ یک پس زمینهء آبی آسمانی پخش شده!

مشکل تنها یک سری گِـــردلهای خاکستری بدرنگ است که... فکر کنم برای یک دانشجوی فوق لیسانس که چند ماه دیگر باید دفاع کند و هنوز نمی داند از چه باید دفاع کند ، طبیعیست!

 

·          اگر خاکستری ِ مایل به مشکی ِ زندگی ات غالب شده ، بی تعارف ... کور رنگی گرفته ای!

·          لیوان هیچکداممان پر نیست، اما گاهی باید خالی ها را نادیده گرفت.

 

 
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 -    
 

این روزها شانه ها ، همه ، بور ِس شده اند!! نه می توان رویشان سر گذاشت ، نه می توان بهشان تکیه کرد....

 

  • یاد شانه های بی دریغ تو به خیر
  • هر تکه از وجود تکه تکه ام یکجای این زندگی ماند ، اما این روزها به حمدلله احساس می کنم دارم تمام می شوم.
 
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 -    
 

بیا ، بیا خدا ، من که می دونم دلت گرفته ، بیا بشین یه کم با هم حرف بزنیم!
  • باشه باشه ! حالا چه فرقی می کنه دل ِ کی؟!.... تو یه دقیقه بیــــا بشیــــــن!
 
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 -    

 

!لینک دادم که دادم،من هیچکس رو تایید یا تکذیب نمی کنم
!برو بالا